یک دختربچه با موهای روشن شانه نخورده، با لباس بافتنی و شلوار گرم و صندل تابستانی، جلوی ویرانه های یک خانه ایستاده؛ جایی که تا قبل از زلزله خانه شان بوده و حالا نیست. توی دست هایش یک کاغذ است با یک نوشته:«جا نداریم، کانکس می خوایم!»