کمی پیچیده تر/ کمی درونی تر / نگاه کن!

نیکا مرادی
دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی

به گزارش زنان خبر، بر حسب خوانده‌هایم درباره ادبیات نمایشی می دانم که هر کارآکتر سه لایه دارد، لایه اول [گفته] هاست ،لایه ی بیرونی و ظاهری و احتمالا آنچه در طول روز راجع به آنها حرف میزنیم. مثلا گیتی ۴۷ ساله که معلمی بازنشسته است و به تازگی مادر بزرگ شده و یا مجید ۳۰ ساله که در نارمک بزرگ شده و پس از زایمان همسرش به مجیدیه اسباب کشی کرده و عاشق زن و زندگی اش است. در اینجا مجید و گیتی کسانی هستند که با صداقت درباره زندگی خود حرف زده و به روشنی دغدغه هاشان را بیان می‌کنند.

لایه دوم کمی پیچیده تر و درونی تر است [نگفته ها] امیال، نیات و آرزو هایی که شخص درباره ی آنها حرف نمیزند ولی به آنها آگاه است. مثلا وحید که عاشق ندا بود پس از آنکه فهمید ندا هم او را دوست دارد در ذهن خود از او دلسرد شد و از خودش پرسید چرا چنین فروتن است که مرا دوست بدارد نکند احمق است یا ضعیف؟؟؟ او آنچه که نشان می دهد نیست!

یا اقای محمودی؛ کارخانه داری که در آستانه ۵۴ سالگی دوست دارد با معلم پیانو باربد (پسرش) باشد و طبیعتا به کسی در این باره نگفته و وی ادعا میکند که عاشق همسر عزیزش مهنوش جان است، یا نرگس ۳۰ ساله که نگران ازدواج آینده اش است ولی به همه میگوید مرد ها مهم نیستند و او عاشق تنهایی جنگیدن و استقلالش است اما او خودش میداند که سالهاست منتظر است، این دو هم به وضوح در پشت نقاب خود پنهان شده اند!

لایه سوم پیچیده ترین لایه هاست [ناگفته ها] ، در واقع بخشی از آرزو های باطنی ما که درباره شان حرف نمیزنیم چرا که اساسا به آنها آگاه هم نیستیم ولی وجود دارند، در جایی اعماق ذهن ما که احتمالا حتی حرف زدن در مورد آنها نیز خاکستری و سیاه رنگ و چرک آلود است، ولی این ناخوشایندی باعث کتمان آنها نمیشود. مثلا خانواده منصوری را تصور کنیم؛ والدینی با وضع مالی متوسط که کودکی اوتیسم دارند و تمام زندگیشان وقف اوست، [گفته ها] و [نگفته ها] حاکی از عشق این زن و شوهر به کودک است، ولی آیا جایی در اعماق ذهنشان این نیست که ؛ کاش فرزندشان هرگز متولد نمیشد؟ کاش او ….

یا مثلا رعنا دختری زیبا با هوش فوق العاده که به ظاهر در ارتباطش با بهنود پسری متوسط موفق است، او متعهد و شریف است، ولی ولع ابتدای ازدواج وی که همواره برتر بودن نسبت به همسرش بود، حالا به نظرش کمتر مهم می آید و جایی در اعماق ذهنش مردی با کیفت تر میخواهد، با این وجود شرافت و نجابت وی باعث شده که این خواسته را به جایی در اعماق ذهنش براند، پس در این رابطه مانده و حتی تولید مثل میکند، بچه دار می شود، به زندگی خود ادامه می دهد بی آنکه تا آخر عمر خوشحال و کاملا راضی باشد.

می‌توان این مفاهیم را بسط داد و در مورد آرزوها، خشم ها، عشق، حسادت، رفتار های دیگر، دوستی ها و دشمنی ها نوشت و همواره نسبت به تمام رفتار های آشکار و نهان اطرافیان بد گمان شد و دائما به کمک این سه لایه به جایگاه متزلزل آنچه هستیم در زندگی افراد اندیشید. اما من چنین نمیکنم، چراکه بیان جزییات ریز ذهن انسانها را دوست ندارم، به همین که گهگاهی میشود رفتارها را مشاهده کرد بسنده میکنم.

حالا دوست دارم بنویسم که آدمها را برای تمام به زبان آورده ها (گفته ها)و به زبان نیآورده ها (نگفته ها و ناگفته ها ) ببخشیم. بیآئیم هنر بخشیدن و عبور از نقض ها را تمرین کنیم و اجازه بدهیم نسیم زندگی در جامعه ی خشونت گرفته ی امروز جریان یابد. بیآئیم کمی پیچیده تر / کمی درونی تر نگاه کنیم، نه برای قضاوت کردن، بلکه برای بخشیدن و نفس کشیدن زندگی!

انتهای متن/*