به بهانه فرا رسیدن ایام مبارک دهه فجر

به یاد آور روزها و شب هایی را که شمع وجودمان می سوخت ولی یارای روشنی بخشیدن نداشت . به یاد آور روزهایی را که قلبهامان شکسته بود و چشم هامان مایوسانه راه سرد عمرمان را می نگریست. روزها از پس هم می رفت ، همان روزهای تاریک ، همان روزهایی که همه خوبیها مدفون […]

به یاد آور روزها و شب هایی را که شمع وجودمان می سوخت ولی یارای روشنی بخشیدن نداشت .

به یاد آور روزهایی را که قلبهامان شکسته بود و چشم هامان مایوسانه راه سرد عمرمان را می نگریست.

روزها از پس هم می رفت ، همان روزهای تاریک ، همان روزهایی که همه خوبیها مدفون بود. روزهایی را گویم که خون های بی گناهی از دیوار استعمار چکّه می کرد. یادت هست روزهایی را که لانه هر پرنده قفس بود ، چون آزادی را خواسته بود ؟؟!!  همان روزهای سخت و سرد و سنگین که ریشه های انسانیت در خاک ها مانده بود و ما همه سرود اتحاد را فقط و فقط در دل می خواندیم.

دستهای مردان ما عمری بود که زانوی غم بغل گرفته بود و حالا می خواست مشت شود.

روزهایی بود که نفسهامان به شماره افتاده بود ولی برگه های آزادی را بر دیوارها می چسباندیم و فقط به عنوان آزادی فکر می کردیم .

ما همه منتظر آغوشی گرم بودیم . ما توانستیم بُغضی را که سالها در گلویمان مانده بود را در صدای مردی مهربان بیابیم که از تبار ابراهیم بود. مردی که پشتوانه بود . هم او که مهر و دانش و عرفانش ، فقه و سیاستش ، ادبیات تفسیر و اصول دینش ، همه را یکجا آورده بود تا آیه های محبّت را در گوشهامان زمزمه کند و بر جسم های سرد ما روح ببخشد.

وقتی بهمن ۵۷ رسید همه آن روزهای سرد و تاریک از پس هم گذشت و فرصتی برای تیرگی نگذاشت . دیگر در شب هایمان هم فانوس فریاد الله اکبر بر بام های سرنوشت مان می درخشید.

آری فرشته احساس در آسمان وجودمان پروانه کرد و نغمه الهیش را در رگ های خشکیده مان به جریان انداخت. بار دیگر معجزه در تاریخ اتفاق افتاد . امام خوبیها آمد و ما در کنارش سکوت چندین ساله را شکستیم و توانستیم به پشتوانه او آزادی و استقلال را فریاد زنیم.

انقلاب جلوی چشمانمان لبخند پیروزی زد ، خورشید درخشید و نهضت محمّدی دوباره شکل گرفت . او آمد با دستانی گرم ، راه را نشانمان داد ، خون بهای لاله ها را از شیاطین دوران گرفت ، عاشورا ساخت و حسین زمان خود شد.

دهه فجر پایان انتظار بود برای منتظران حقیقت .